شهباز محسنی

فرهنگی

هزار جان مقدس فدای روی تو باد           که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد(مولوی)

رحلت اسوه و الگوی بشریت، حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی(ص)، تسلیت باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 16:43  توسط شهباز محسنی  | 

   چند روز قبل پرادوی حامل همراهان وزیر بهداشت و درمان، جناب آقای دکتر هاشمی در مسیر سنندج به دیواندره با یک دستگاه آردی تصادف کرد که در نتیجه آن متأسفانه یک نفر  کشته و چند سرنشین از جمله معاون محترم وزیر مصدوم شدند.

   جاده های کردستان از جمله جاده های بسیار بد و ناجور و حادثه خیز در ایرانند که متأسفانه در ساخت بزرگراه در کردستان کم کاری یا کندکاری فراوان شده است و هر روز شاهد مصایب دلخراشی در کردستان هستیم که برای ما عادی شده است. این جاده های قاتل یکی از گرفتاریهای مردم است و جاده ها امروزه محل تردد نخبگان و سرمایه های انسانی و بازرگانی و اداری اند که امیدوارم آقای وزیر که از نزدیک شاهد این جاده های نامناسب و این حادثه دلخراش بودند مسأله را با هیأت دولت و رییس جمهور تعریف کنند بلکه ایشان هم بیشتر دلسوزی کنند و ان شاء الله هر چه زودتر به داد پروژه های ناقص و ناتمام منطقه از جمله بزرگراه سقز- سنندج یا پروژه احداث فرودگاه سقز و غیره برسند که چند دهه است نیمه کاره مانده بیفتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 16:28  توسط شهباز محسنی  | 

    در زمان دانشجویی از بسیاری از استادانم در باره استاد عبدالحمید بدیع الزمانی و شخصیت علمی وی اوصافی ستایش آمیز می شنیدم. و اینک گزارشی مختصر از زندگی ایشان:

   استاد عبدالحمید بدیع الزمانی کردستانی روز ۲۱ دی ماه ۱۲۸۳  در شهر سنندج چشم به دنیا گشود. وی تحصیلات ابتدایی را در مکتبخانه گذراند. از استادان قدیم وی به «ملا محمد رشید مریوانی»، «شیخ حبیب الله کاشتری» (ادیب، فقیه و محدث نامدار)، «حاج شیخ عبدالحمید مشکانی»، «حیدرقلی سردار کابلی»، «ملا عبدالله مفتی دشتی»، «ملا سعدالدین سعدالشریعه» و «میرزا سیف الله مستوفی» می‌توان اشاره کرد. او در این دوران علم اصول و فقه و حدیث و تفسیر آموخت و به خواندن بسیاری از کتب مهم در این زمینه مانند «تهذیب المنطق»، «مختصر المعانی»، «جمع الجوامع»، «شرح نظام»، «تهذیب الکلام»، و کتب تفسیر ازجمله «بیضاوی»، «روح المعانی» و... مبادرت نمود. سپس در منصب دبیر در مدرسه «ممتازیة سنندج» و پس از انتقال به تهران در سال ۱۳۲۱ هـ. ش در دبیرستان‌های «دارالفنون»، «امیرکبیر»، «ادیب» و «گوهرشاد» مشغول به کار شد. برهه‌ای در ارتش خدمت کرد و مدتی نیز به واسطهٔ تسلط بر زبان‌های عربی، انگلیسی و فرانسوی در روزنامه اطلاعات به کار ترجمه پرداخت تا اینکه در سال ۱۳۳۵ شمسی در دوران ریاست دکتر علی اکبر سیاسی بر دانشگاه تهران، استاد بدیع الزمانی، به پایمردی سه تن از شاگردانش یعنی احمد مهدوی دامغانی، مهدی محقق و سید جعفر شهیدی و با وساطت بدیع الزمان فروزانفر بدون آزمون ورودی به دانشگاه تهران راه یافت و در دانشکده معقول و منقول، دانشکده الهیات و دانشکده ادبیات و علوم انسانی استاد شد. بدیع‌الزمانی به دور از غوغاسازی و شهرت‌طلبی، مردی به تمام معنا دانشمند بود. تسلط او بر غرایب و دقایق ادب و لغت عرب، در کنار حافظهٔ قدرتمند او، مایهٔ تحیر و اعجاب اقران و اغیار بود. استاد احمد مهدوی دامغانی در خصوص وی می‌نویسد: «عالم فاضل مظلوم محرومی که فقط معدودی از معاصران به عظمت مقام او واقفند!».

عبدالحمید بدیع الزمانی در سال ۱۳۴۲ هـ. ش به خواست خود بازنشسته شد و در ۵ آبان ۱۳۵۶ هـ. ش چشم از جهان فروبست.

آثار:

نورالنّبراس بجمع أسماء الهرماس

  • لامیة الکُرد
  • مجموعة القصائد
  • قیدالأوابد
  • بدایع الفواید
  • معیار القروض فی علم العروض
  • مخزن الأدب فی اشعار العجم و العرب
  • منتخب قصاید فارسی
  • دیوان غزلیات فارسی
  • مثنوی بوسه‌نامه
  • الدروس العربّیه
  • منتخب نهج البلاغه
  • کلمات عالیات
  • شرح ضادیّه طرماح بن حکیم الطّائی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393ساعت 19:4  توسط شهباز محسنی  | 

   سازمان ملل متحد روز پنجشنبه اعلام کرد روز 21 ژوئن به ابتکار نارندرا مودی، نخست وزیر هند به عنوان روز بین المللی یوگا نام نهاد.   مجمع عمومی سازمان ملل متحد در بیانیه ای در این خصوص، از کشورهای عضو دعوت کرد به مناسبت این روز برای شناخت فواید پرداختن به یوگا تلاش کنند. مودی به مناسبت ترمیم کابینه دولت هند، ماه گذشته وزیری منصوب کرد تا یوگا را که از قدمت زیادی در هند برخوردار است، دوباره اشاعه دهد. مودی در صفحه اختصاصی خود در شبکه توییتر به این مناسبت نوشت: «من کلمه ای پیدا نمی کنم بتواند خرسندی من را بیان کند». نکته اینجاست که باید از ملتی مانند ملت هند باید یاد گرفت که اینچنین در تبلیغ فرهنگ و عناصر فکری و بومی خود چست و جالاک اند و مسایلشان را در برابر توفان جهانی شدن به دنیا معرفی می کنند و آن را جا می اندازند. براستی ما ایرانیان نیز مسایل متعدد و مهم و اثرگذاری داریم که می توانیم آنها را با روش درست به دنیا معرفی کنیم و نقش و اثر فرهنگ و تمدن خود را پررنگ تر سازیم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 11:30  توسط شهباز محسنی  | 

   در چشم اهل خرد هرچیز که بتواند ما را با گذشته آشنا کند و از روزگار رفته نشانی داشته باشد و از آن خبری دهد عزیز است و باید حفظ شود و لو آنکه تکه سنگی باشد که هزاران سال پیش در دست انسانی شکل گرفته باشد و تنها نقشی محوب و مبهم از کار و اندیشه او با خود داشته باشد. نقاشیها و خطوط بازمانده بر دیوار غارها، بناهای تاریخی، کتابها و اسناد و مدارک، و خلاصه آنچه امروزه میراث فرهنگی نام دارد، همه و همه ابزارها و وسایلی است که می تواند ما را از سطحی نگری و روزمرّگی رها سازد، به ما درک تاریخی دهد و دنیایمان را وسیع تر و جهان و جهان بینی مان را غنی تز و گسترده تر کند. یکی از دلایل سرزندگی هنر و عزت هنرمندان در جوامع با فرهنگ آن است که هنر چون دلپذیر است ماندگار است و در این ماندگاری یاد و نام و نشان و حکایت گذشته و گذشتگان را باخود حمل می کند و محفوظ می دارد.

   مردمی که از حسّ تارخی برخوردارند آثار و نشانه های مردان و زنان بزرگ و خدمتگزار کشور خود را محو نمی کنند با بناهای تاریخی دشمنی نمی ورزند و میراث فرهنگی و تاریخی کشور خود را که سند اصالت و قدمت و هویت آنهاست به ثمن بخس به بیگانگان نمی فروشند. چنین مردمی اگر بدانند که دانشمندی یا شاعر و نویسنده ای و یا سردار و سیاستمداری که به کشور آنها تعلق دارد و برایشان افتخاری آفریده، چند صباحی در چند صد سال پیش در خانه ای سکونت داشته آن خانه را به یاد او به احترام او به همان صورت حفظ می کنند تا نسلهای آینده با مشاهده جای پای پیشینیان خود بدانند راهی که به «اینجا و اکنون»  انجامیده با پای چه کسانی پیموده شده است.مردم فرهیحته اجازه نمی دهند حتی یک صفحه کاغذ دستویس معمولی از یادداشتهای بزرگان و متفکران تباه شود و از میان برود. حتی اگر متفکر و فیلسوفی بعضی از نوشته های خود را از حیث سبک و محتوا نپسندد و تغییر دهد، مردمی که دارای حس تاریخی هستند و تاریخ در نظر آنان فقط به جنگها و پیروزیها و شکستهای سلاطین و امیران محدود نمی شود آن نوشته ها را همچون سندی تاریخی که دلالت بر تحول فکری آن متفکر می کند حفظ می کنند و در باره اش به تحقیق و تجزیه و تحلیل می پردازند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 11:6  توسط شهباز محسنی  | 

   نامه های مولانا که بارها با عنوان مکتوبات به چاپ رسیده مجموعه یکصد و پنجاه نامه به جانده از اوست. مولانا از آنجا که ملجأ و مرجع عامه مردم، بویژه درویشان بوده است حاجات مردم را به بزرگان و امرای وقت عرضه می داشته و در گرفتاریها، وساطت و شفاعت می کرده است. افلاکی در مناقب العارفین می نویسد:«ملک الأدباء مولانا صلاح الدین ملطی، رحمه الله، فرمود که چون به حضرت مولانا مرید شدم می دیدم که در روزی ده و دوازده واقعه به خدمت پروانه و غیره فرستاده مساکین و اهل حاجات را دوا شدی و هیچ یکی خطا نکردی». سبک نگارش وی در این نامه ها، عموما همان سبک نثر ساده و دلنشین وادیبانه ای است که نمونه آن را در دو اثر منثور دیگر او، یعنی فیه ما فیه و مجالس سبعه، می توان دید. خصوصیت مکتوبات در مقایسه با آن دو اثر، این است که ساده تر و دلنشین تر و صمیمانه تر از آنهاست. زیرا موضوع نامه ها غالبا مشکلات عادی زندگی روزانه مردم است و نکات عرفانی و معارف معنوی، که بیش و کم در همه نامه ها دیده می شود. سادگی موضوع اقتضا می کرده مولانا در شرح و بیان اصل مقصود، یعنی مشکلات مرم، کلمات و عباراتی ساده و بی پیرایه و زیبا و دلنشین و مؤثر به کار گیرد. نمونه یکی از این نامه های زیبای حضرت مولانا:

گر توانی ای صبا بگذر شبی بر کوی او                  ور گذر یابی ببر از من پیامی سوی او

ور دلم را بینی آنجا، گو حرامت باد وصل                من چنین مهجور و تو پیوسته همزانوی او

حق علیم است و کفی بالله علیما- که خیال آن آفتاب حسن، روز و شب، به واقعات دیدن و به خواب و معاینه، در دیده این ضعیف داعیه است.

و من طول التفکر کل یوم                    رأیتک کل لیل فی المنام

بر صادران و واردان آن حضرت کریم رشک می برم و حسود می باشم، و به نبشتن نامه و به تبلیغ سلام، آتش اشتیاق نمی آرامد.

من سیر نمی شوم ز لب تر کردن                         الا که مرا درافکنی در جویت

أعانقکم و النفس بَعدُ عشیقه                   الیکم و هل بعد العناق تدانی

کانّ فؤادی لیس یَشفی غَلیله          سوی أن تری الروحَین یمتزجان

چند جهد کردم و چند لابه کردم تا آمدن به خدمت از روی صورت میسر شود و حاکم تقدیر  در توقف و تأخیر می دارد.

گر بمانیم زنده بردوزیم               دامنی کز فراق چاک شدست

ور نمانیم عذر ما بپذیر               ای بسا آرزو که خاک شدست

نی نی، غلطم؛ آرزوی اهل دین و معرفت، که از بهر خدا بود نه از بهر هوی، هرگز خاک نشود بلکه اخواناً علی سررٍ متقابلین شود، ألحقنا بهم ذریّتهم، باشد. ان الله اصطفی آدم و نوحاً و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریة بعضها من بعض

پیشتر آ پیشت، چند از این بدخویی                  چون تو منی من توام، چند منی و تویی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 17:15  توسط شهباز محسنی  | 

 ئه ی به هـــــــــــــــــــاری شادمانی به خشی پاییزی ژیانم

ئه ی شنه ی یادی عه زیزت، هیزی گشت ئه ندام و گیانم

 

شــــــــــــــــامی هیجرانم له میژه ئینتزاری سوبحی رووته

ســـــــه یری بالاتم گه لیک  خوشتر له سه د باخی جیهانم

 

ئه و ده مه ی مه شموولی لوتف و سیبه ری سه روت ببم من

نامه وی هه رگیز  خه لاتی خدر و کانیــــــــــــــــــــاوی ژیانم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 11:51  توسط شهباز محسنی  | 

شعر زیر از دوست عزیز و دانشمند دکتر کاووس حسن لی، استاد دانشگاه شیراز است که چند سال است در شهر زیبای استانبول به تدریس  مشغول است و معلوم است که حسابی دلش برای وطن و عزیزانش تنگ شده. هر کجا هست خدایا بسلامت دارش.

بی ­تو این وجود تار، نیست جز کمی غبار          یا مرا بده به باد، یا مرا بغل بگیــــــــــــــــــر

پل بزن مرا به خویش، ای همیشه در نظر          وامنه مرا به من، ای هماره بی­ نظیـــــــــــر

تشنه ­ی جرقه­ام، مثل شاخه­های خشک         تا که شعله­ ور شود آتش بهانه ­گیـــــــــــــر

آن دریچه را نبند تا دوباره گــــــــــــل کنند         خنده ­های دلربا، بوسه­ های دلپذیـــــــــــــر

روی حسرت کویر، ابر مهــــــــــــربان ببار           ابر مهربان ببار روی حسرت کویــــــــــــــــــر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 20:17  توسط شهباز محسنی  | 

   مولوی را یکی از نویسندگان، هگل شرق نامیده است. من این وصف از مولوی برایم بسیار جالب بوده و از دوران دبیرستان، شیفته حیات و کلام مولوی بوده ام و مولوی برایم همیشه سیمایی مقدس و بزرگ و انسانی به مراتب عمیق تر از هر اندیشمندی که می شناسمش بوده حتی هگل. اکنون هم که آثارش را بیشتر مطالعه و تأمل کرده ام بر سر همان رأی و عقیده هستم. هر انسان باسوادی که زبان فارسی را بداند و با ادبیات یا فلسفه و اسلامیات سر و کار داشته باشد حیف است که مثنوی نخواند و با مناظری که سحر واژه های این معلم بزرگ یعنی جلال الدین می آفریند رو به رو نشود و کام ضمیرش را شیرین نکند. در یکی از تجربیاتم به هنگام خوانش مثنوی که شاید هفده سال پیش بود به چند بیت برخوردم که با آنکه قبلا هم بارها خوانده بودمش اما در آن یک بار چنان اثری بر ذهن و روانم گذاشت که تا چند روز حال لذت ناشی از خواندن آن شعرها را با خود داشتم و در خواب و بیداری و رفت و آمد و حتی کار و درس، ذوقش رهایم نمی کرد. امروز به مناسبتی این شعر را کمی با آب و تاب برای دانشجویانم در دانشگاه خواندم. اشک از چشم بعضی هایشان سرازیر شد و آن خاطره دوباره برایم تازه گشت. شعر را که دیالوگی است بین حسام الدین چلبی باعث و بانی مثنوی با مولوی می آورم ولی نمی دانم که آن حالی را که من از خواندن آن شعرها یافتم شما عزیز  نیز درخواهید یافت یا نه، لابد باید زمینه ای مهیا داشته باشید.

در داستان عاشق شدن پادشاه بر کنیزک است که مولوی یادی از خورشید می کند و به یاد شمس تبریزی می افتد و می گوید:

چون حدیث روی شمس الدین رسید                شمس چارم آسمان سر درکشید

این زمان جان(منظور حسام الدین) دامنم برتافته ست              بوی پیراهان یوسف یافته ست

سخن حسام الدین که جلال الدین را قسم می دهد که:

از برای حق صحبت سالها                                بازگو حالی از آن خوش حالها

تا زمین و آسمان خندان شود                    عقل و روح و دیده صدچندان شود

پاسخ مولوی به حسام الدین:

لاتکلفنی فانی فی الفنا                           کلّت أفهامی فلا أحصی ثنا

کل شیء قاله غیرُالمفیق                       إن تکلف أو تصلف لا یلیق

من چه گویم یک رگم هشیار نیست        شرح آن یاری که او را یار نیست    

شرح این هجران و این خون جگر             این زمان بگذار تا وقت دگر

اما حسام الدین که خوب می داند مولانا چه گنج عظیمی در ذهن و روح دارد ول کن نیست باز اصرار می کند و مولوی از زبان حسام الدین می گوید:

قال أطعمنی فإنــــــــــــی جائع            واعتجل فالوقت سیف قاطــــــع

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق          نیست فردا گفتن از شرط طریـق

تو مگر خود مرد صوفی نیستــی           هست را از نسیه خیزد نیستی

جواب مولوی:

گفتمش پوشیده خوشتر سرّ  یار          خود تو در ضمن حکایت گوش‌ دار

خوشتر آن باشد که سر دلبران             گفته آید در حدیث دیگـــــــــــران

باز اصرار حسام الدین:

گفت مکشوف و برهنه بی‌غلول       بازگو دفعم مده ای بوالفضــــــــول

 پرده بردار و برهنه گو که من              می‌نخسپم با صنم با پیرهــــــــن

پاسخ  حضرت مولانا:

گفتم ار عریان شود او در عیان              نه تو مانی نه کنارت نه میـــــــان

آرزو می‌خواه لیک اندازه خواه                بر نتابد کوه را یک بـــــــــــرگ کاه

آفتابی کز وی این عالم فروخت             اندکی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی            بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

 

اوصافی را که مولوی در باره شمس و احوال و مراتب وی دارد بسیار قوی و لطیف و تازه است و چنین تصویرگری فقط از مولانای دریاآشام برمی آید کسی که آن همه ظرفیت داشته و جایی  دیگر می گوید:

             یک دهان خواهم به پهنای فلک                 تا بویم وصف رشک آن ملک

حال برایم این سؤال باقی است که اگر حسام الدین و اصرارهای فراوان و پی در پی او نبود دریای اندیشه و ذوق و احساس مولوی چگونه به تلاطم و جنبش درمی آمد؟! و چگونه مثنوی خلق می شد؟! و اگر حسام الدین نبود بشریت چقدر محروم و خسارتمند بود به خاطر نداشتن مثنوی.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم آذر 1393ساعت 10:51  توسط شهباز محسنی  | 

   چندی پیش در کنگره ای در شهر کلار عراق، با استادی به نام ماموستا شیخ حسین برزنجی آشنا شدم که روحانی فاضل و متشخصی بود و در کرکوک زندگی می کرد  و آدم نازنینی بود. بیتی فارسی برایم خواند و از من خواست که شکل کامل شعر را برایش پیدا کنم. بیت این بود:

دلا برخیز و طاعت کن که طاعت به ز هر کار است           سعادت آن کسی دارد که وقت صبح بیدار است

ماموستا برزنجی بنا به «سیماهم فی وجوههم من أثر السجود» آثار صلاح و تقوا از ایشان پیدا بود تصور می کرد که شکل کامل این شعر باید غزلی باشد. بعد که به ایران برگشتم و جستجو کردم دیدم که این شعر یک رباعی است و از استاد بی بدیل آیة الله حسن حسن زاده آملی، فیلسوف و عارف و فقیه نامدار معاصرمان است که خداوند حفظشان کند  که شنیده ام بیمارند. بعد رباعی را برای آن عزیز ایمیل کردم. اما شکل کامل رباعی:

دلا برخیز و طاعت کن که طاعت به ز هر کار است        سعادت آن کسی دارد که وقت صبـــــــح بیدار است

خروسان در سحر گویند قم یا ایها الغــــــــــــافل        تو از مستی نمی دانی، کسی داند که هشیار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 17:31  توسط شهباز محسنی  | 

مطالب قدیمی‌تر